تبليغاتX
محمد صادق كريمي

 

1-   موجود زنده ، موجودی است که سلول های بدنش زنده است و سلول های بدن تا موقعی زنده اند که تغذیه شوند و موقعی تغذیه می شوند که آن موجود زنده غذا بخورد .

ولی یک موجود زنده قبل از این ها اگر « روح » نداشته باشد اصلاً موجود زنده نیست . موجود مرده هم نیست و موجود بی جان است . چون موجود مرده یعنی موجودی که قبلاً زنده بوده و بعداً مرده !

2-   وقتی یک مسافرت می خواهی بروی ، قبل از آن کلی اطلاعات راجع به راه و بین راه و مقصد و محل اقامت و این جور چیزها کسب می کنی و بعد حرکت می کنی . بعضی هایش را هم توی راه می پرسی و پیش می روی . یعنی یک مشت « داده » دریافت می کنی و با این « دانستنی » ها راه را می روی تا به مقصودهایت برسی .

اگر این کار را نکنی چه می شود ؟ می روی گُم و گور می شوی ! توی راه هی گیج می زنی و یک تصمیماتی می گیری که بعداً سرت را به چپ و راست تکان می دهی و می گویی فلان جا اشتباه کردم . فلان راه را اشتباه رفتم . و هزار جور پشیمانی دیگر...

3-   برو درس بخوان ، مدرک بگیر ، بعد کار پیدا کن ، بعد از آن هم صبح بلند شو صبحانه بخور و برو سر کار ، ظهر بیا خانه نهار بخور و بخواب ، عصر تا شب هم برو پی عشق و حال ، بعد هم شام بخور و بخواب . صبح بلند شو صبحانه بخور و برو سر کار ، ظهر...

ازدواج کن ، بچه دار شو ، صبح ها بلند شو صبحانه بخور و برو سر کار ، ظهر بیا خانه نهار بخور و بخواب ، عـ...

فردا ، پس فردا ، همین طور تا...بالاخره بمیری . تو قطعاً خواهی مُرد ، شک نکن !

4-   هی بنشین این ور و آن ور لاف سخن بزن ، بدون آن که پُر باشی از دانستنی ها . هر جا بحث های اجتماعی ، دینی ، سیاسی پیش می آید و تو می خواهی داخل در این مباحث شوی ، می بینی هیچ چیز نداری . آخرش می نشینی به حرافی . و گفت : « پسته ی بی مغز چون لب وا کند رسوا شود ! »

 

حالا این ها به هم چه ربطی داشت ؟

ببین عزیز ! می خواهی « کتاب » نخوانی نخوان . کسی که مجبورت نکرده . به من نگو که تو هم داری حرف های کلیشه ای و تکراری می زنی .

قبول ، ولی حضرت ضد کلیشه ! حقیقت که تغییر نمی کند ، چه ما از آن بدمان بیاید ، چه نیاید . این را بدان که زندگی یعنی این که حرکت در یک « راه » برای رسیدن به مقصود ها و مقصد . برای حرکت رو به رشد و متعالی در این راه باید بصیرت داشته باشی ، سطح فکرت بالا باشد و از این جور حرف ها !

از مهم ترین ابزارها برای بصیرت یافتن و بالا بردن سطح فکر و دانسته ها ، کتاب خواندن است و هیچ چیز هم جای آن را نمی گیرد . بی خودی هم تلاش نکن . بدون کتاب خواندن توی این « راه » مشکل پیدا می کنی عزیز من . مطمئن باش ! ( مراجعه کن به مورد 2 )

وقتی دنبال بصیرت باشی ، دنبال بالا بردن سطح فکرت باشی ، دیگر گرفتار روزمره گی نمی شوی ( مراجعه کن به مورد 3 ) .

پسته ی بی مغز هم نمی شوی ( مورد 4 ) .

و آخرش هم می خواهم یک حرف کلیشه ای دیگر بزنم و خیلی هم خوب است که می خواهم این کار را بکنم !

آن هم این که ، زندگی یعنی « زنده گی » نه « مرده گی » .تو اگر غذا نخوری می میری . جسم یک غذا دارد ، روح هم یک غذا ، آقا و خانم موجود زنده ! ( مورد 1 )

می خواهم بگویم که...( البته بقیه ی این متن از بس کلیشه شده قابل نوشتن نیست ! )

 

. . .

 

شاید بخواهی بپرسی که خب ، آقای توصیه ! من می خواهم بخوانم ، ولی حوصله مطالعه ندارم . کو راهش ؟

من هم می گویم همه از داستان خواندن خوششان می آید . برو از اهلش بپرس که چه داستان هایی بخوانی که بهترین هست و جذاب ترین ، بنشین و آن ها را بخوان . می توانی از کم حجم ترین هایش شروع کنی که بهت بچسبد ، بعد یواش یواش بروی سراغ حجیم ها .

وقتی داستان خوان شدی ، یواش یواش برو سراغ موضوعاتی که دوست داری . مثلاً اگر فکر می کنی به تاریخ علاقه داری ، برو کتب تاریخی جذاب بخوان . یا اگر دینی ، همین طور .

خلاصه برو جلو ، این جاها نمان . تو خیلی بزرگی . یعنی شأنت بالاتر از این حرف هاست . این پائین مائین ها خبری نیست داداش . برو بالا .

 

+ نوشته شده توسط محمد صادق کریمی در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |

................................................................................................................................

دو – سه سال پیش تمام شیراز را دنبال کتاب های اساتیدم زیرپا گذاشتم . نبود که نبود . آخر سر کتاب « قزوه » را زیر خروارها خاک دارالکتب مطهری پیدا کردم . اعصابم ریخت به هم . به خصوص وقتی که حوزه ی هنری فارس این کتاب ها را نداشت . کتاب هایی را که خودش چاپ کرده بود .

همان موقع زدم و رفتم تهران و بیشتر به قصد دیدار استادم جناب آقای سعیدی راد . رفتیم و انجمن شعرشان را پیدا کردیم و حضور یافتیم در آن محفل کوچک و دیدم جمع همه جمع است . از مژگان بانو و سیدهانی رضوی بگیر تا سید ضیاءالدین شفیعی و هرچه منتظر جناب سعیدی راد شدیم نیامد و آقای شفیعی همانجا توی جمع به من گفت : پیدایش می شود ، اگر موتورش پنچر نشده باشد یا گیر پلیس نیُفتد !

ولی حالا این نمایشگاه شد محل دست یابی به آرزوهای دور و دراز که همانا یافتن کتاب های اساتید محترم بود .

آخر کار با کتاب هایی که جو گرفتمان و خریدیم رفتیم سالن « سرای اهل قلم » .

همایشی بود با موضوع دفاع مقدس که دیدم سید جواد هاشمیان ِ معروف مجریست و ملتی که روی مبل و صندلی ها نشسته اند روبرویش . و حالا حرف از دفاع مقدس بود و این ها که با لباس سربازی وارد شدیم .

یعنی لباس خاکی زمان جنگ . پوتینی و...خلاصه وضعی !

همه مارا نگاه می کردند و در مُخیّله ی من این می گنجید که دارند تصویری مستند از یک بچه ی جنگ یا مثلاً یادگار جنگ برمی دارند ! و من آن جا یک کاراکتر فرهنگی بودم !! - اگر بخواهم فارسی را پاس بدارم نمی دانم چه باید بنویسم !

به هر حال ، پولمان که ته کشیده بود را با کتاب های ناشی از جو زدگی خریداری شده را و دل گرفته مان را توی آن گرمای ظهر با شکم گرسنه برداشتیم و آرام آرام با نمایشگاه کتاب تهران به عنوان اولین مکان مورد نظر برای بازدید در سفر فرهنگیمان بای بای کردیم .

بای بای ! با همان لحن ذوق کردن و این حرف ها بخوانید ! –

رفتیم و ماشینی برای میدان آزادی گرفتیم و هِلِک هِلِک به طرف ترمینال غرب و ریا نشود نمازی و بعد هم گیر آوردن بلیتی برای...

برای...اصفهان !

چرا ؟

چشمتان روز بد نبیند . پول آن قدر کم بود که فقط توانستم 3300 تومان وُلووی اصفهان را بدهم و ته آن 300 - 200 تومانی برای خود اصفهان . و خدا را شکر که آن بیسکویت کرمداری که از قبل گرفته بودم توی ساکم بود و گرنه از گُشنگی می مُردم . حسابش کنید ، سرباز باشی و توی تهران به این بزرگی و غریب هم باشی و جایی هم نداشته باشی و سفر فرهنگیت را با خستگی و کوفتگی و دوندگی نیمه تمام گذاشته باشی و پول هم نداشته باشی و نهار هم نخورده باشی و...

با همه ی این اوصاف و با زحمت جایی را توی آن شلوغی ترمینال پیدا کردیم و رفتیم که بنشینیم که یکهو یک نفر گفت نشییییین ! ننشسته پریدم بالا . زهره ام ترکید ! لهجه اش را یادم نیست . گفت : یه زنی داشت اینجا نون می خورد .

- خب ؟!

- نونش رو گذاشته بود اینجا داشت می خورد !

- خب ؟!

- خب دیگه . گناه داره شما اینجا بشینی !!!

چند لحظه ای با تعجب نگاهش کردم و نشستم .

گفتم : ببین عزیز ، اینجا محل نشستنه نه نون گذاشتن . اگه اینجوریه دیگه تا آخری که این صندلی اینجاست هیچ کسی حق نداره روش بشینه . بنده خدا هم چیزی نگفت .

من اگر وقت داشتم و البته مایه – پایه ، می رفتم دست کم ایران خودمان را با دقت نظر گشتی می زدم که حداقل مردم خودمان را بیشتر بشناسم . با این تفکراتشان یا آن تفکراتشان ! مثل این بنده ی خدا .

البته من تفکرش را دوست دارم . چون ساده است . از روی پاکی و سادگی و صداقت حرف می زند .

سوار اتوبوس می شوم . باران می آید . فیلمی را نشان می دهد . از آن فیلم هایی که فرهنگ آدم را بالا می برد.

توی این فیلم من فقط پشت گردن دخترها را ندیدم . – بلانسبت وزارت فرهنگ و ارشاد ( اسلامی ! )

بحث این چیزها نیست . بحث این است که این فیلم تنها می خواهد جنسیت زن را نشان بدهد و فاقد هیچ محتوایی . می رویم سینمای هالیوود را نقد می کنیم . جلوی این ها را نمی گیریم ، شور فیلم های صهیونیسمی را می زنیم . جناب آقای دکتر بلخاری ، عنایت بفرمایید !

در راه بچه ای یک سال – یک سال و نیمه بو فکر می کنم که هی وینگه می داد . همان گریه های بی ریخت همراه با داد و غار . سر همه را درد آورد . البته بچه های وینگو سهم بسزایی در فرهنگ جامعه دارند ، چون باعث تحرکات افراد می شوند و معلوم می کنند فرهنگ آن ها را در مواجهه با کودکانی از این دست !

و من یکدفعه ، نه من ، همه ، می شنویم که مردی یکهو نهیب می زند : سا کت !   اِ   ؟!!!

و دیگر هیچ صدایی نمی آید . و بچه ی بدبخت « بَه بوره ای » شد ! و چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد و طفلک همه چیز از یادش رفته بود . چند ثانیه در سکوت گذشت و همه ی اهالی اتوبوس از این برخورد بسیار فرهنگی یکهو با هم زدند زیر خنده !

به هر حال هر چه بود ، این سفر فرهنگی به علت کم آوردن پول در آخر منتهی به کلبه ی درویشی پدری در شهر بافرهنگ شیراز گردید و شاید این هم حکایتی داشته باشد...

یا حق !

 

+ نوشته شده توسط محمد صادق کریمی در پنجشنبه دهم اسفند 1385 |

................................................................................................................................

گفتم ماوقع سفر را به تفصیل برایتان می گویم .

سراغ نوشته هایم رفتم و آن ها را همان طور که آن موقع نوشته ام برایتان می نویسم :

 

« اتوبوس – ترمینال کاوه اصفهان – 22 / 2 /84 »

به نام او !

الآن دقیقاً ساعت 10:37 شبه . اتوبوس هنوز حرکت نکرده . اصفهان به مقصد تهران !

یه هوئی شد . ولی میشه یه سفر باحال . یادم باشد از دو سفر قبلی هم بنویسم . ( این را بعدا برایتان می گویم )

اعتلای فرهنگ !

ما داریم ، نه ، من دارم می روم ببینم فرهنگ کتاب خوانی که نه ، فرهنگ کتاب نگاه کردن و خریدن آن را . حالا چه شود خدا داند ! اول تهران ، بعد هم کاشان ، سر ِ آرامگاه « سهراب » !

فعلاً همین !

 

« 23/2/84 »

یا هو !

ساعت 7:05 صبح جمعه . اینجا میدان آزادیست . روی یکی از تخته سنگ ها نشسته ام و بنای آزادی حدوداً 200 متر جلوتر ، روبرویم رفته بالا .

صبح ساعت 4:05 رسیدم تهران . ترمینال غرب .

ای بابا . فکر نمی کردم ساعت 4:00 برسم . رفتم توی ترمینال . اُوه اُوه ، چه خبره !

خیابان خواب ها و این بار ترمینال خواب ها چه قدر زیادند ! ریز می شوم . بیشترشان جوانند . و اگر راستش را بخواهی برای اتوبوس و مسافرت آنجا نخوابیده اند .

گلاب به رویتان را پیدا می کنم و وضویی و بعد هم به دنبال نمازخانه که بعد از 5 دقیقه پیدایش می کنم . خیلی خواب آلودم . نماز را که می خوانم دراز می کشم و بیدار که می شوم می بینم ساعت 6:15 است . بلند می شوم و بیرون می روم .

بچه ای احتمالا پنج ساله و بامزه مُهر را از دست پدرش می قاپد و می خواهد ببرد بیرون . من را که می بیندبا آن هیأ ت ، یواش به پدرش می گوید : باباااا ! آقا پولیسه !

من هم بهش لبخندی می زنم و می روم به سمت یک چایی لب سوز ِ لب دوز ِ دیشلمه !

 

***

صدای ندبه می آید . دعای ندبه . دلم می گیرد و بغضم هم . هوا ابریست . به سرم زده بروم مهدیه اما حال و حوصله اش را ندارم .

توی خواب ( نمازخانه ) دیدم که آشناها توی تهران پیدایم کرده اند !

دیشب هم که از مسجد جامع نجف آباد خواستم بیایم عجب کمیلی می خواند و من چقدر حسرت خوردم که نمی توانم بایستم .

فعلاً چیز خاصی نیست جز اینکه من با ده هزار تومان پول باقی مانده آمده ام سفر فرهنگی و می خواهم بروم نمایشگاه کتاب و بعد هم کاشان گردی !

عجب !

خب می رویم . چه اشکالی دارد ؟

همین!

 

***

ساعت 8:16 صبح است . هنوز صبح جمعه . آمده ام نشسته ام توی قسمت عاشق نشین های نمایشگاه . اول یک صندلی خالی دیدم که روبرویش تابلوی بزرگ وزارت بازرگانی بود . گفتم نه بابا . برامون حرف در می آرن . مارا با پول چه کار ؟!

می گویند نمایشگاه از ساعت 10:00 شروع میشه . ای بابا ! چرا اینقدر دیر نمیدونم .

توی راه که می آمدم ، همان اول میدان آزادی هرچه گشتم یک سطل زباله ندیدم که آشغال های خوردنی های بسیار زیادم ! را توی آن بریزم .

این هم در زمینه ی توسعه ی فرهنگ بد نبود ذکر کنم . تازه یادم رفت بنویسم . توی میدان که داشتم راه می رفتم دوتا دختر داشتند می آمدند طرف من ! یا ابوالفضل ! بابا به خدا من اومدم سفر فرهنگی !

( خوش تیپی هم بد دردیست . در هر لباسی که باشی . حتی در لباس نظام !  )

سوار تاکسی که بودم تابلویی را دیدم که – به خط تحریری – بزرگ نوشته بود : « فردا از آنِ ماست » و انصافاً « ماستـــ » ــش را پرچرب نوشته بود !

یک دور سطحی توی نمایشگاه زدم . همه اش تیپ های دانشجویی و high class  . و من این وسط نمی دانم چه کاره بودم . البته خداییش وجود یک سربازی که دست به قلم و کاغذ توی نمایشگاه دارد می چرخد خودش یک کارفرهنگی بزرگ است و اینکه مردم می گویند ( عمراً ) که سربازان هم در عرصه ی فرهنگ حضور دارند .

تقریباً همه یک چیزی دستشان است و دارند می خورند . نوشیدنی ای ، صبحانه ای . چون غرفه های بُخور بُخور زودتر از غرفه های کتاب باز شده اند البته نشان می دهد که قبل از فرهنگ ، باید شکم را سیر کرد و اصلاً مفهوم بالاترش می شود بُخور بُخور خودش از فرهنگ خیلی جلو است و شاید خودش والاترین امر فرهنگی باشد !

برویم ما هم یک چیزی بخوریم تا فرهنگمان بالا رود . ریقریقک ِ فرهنگ گرفتم !

این دخترهای جوان ِ لیسک به دست چقدر زیادند...

- استغفرالله ربی و اتوب الیه !!! -

 

***

داشتم درمورد فرهنگ فکر می کردم که درخت های کاج میدان آزادی یادم آمد . جالب بودند . هرکدامشان یک جوری . یاد کارتون لوک خوش شانس افتادم . بیشتر شبیه درخت های همان کارتون . ولی نه ما لوک خوش شانسیم و نه اینجا ایالات آمریکا !

( یواشکی می گویم زود نروید به کسی بگیدها ! بعضی جاها دارد مثل آن جاها می شود . البته از نظر فرهنگ ! – توی یک پرانتز دیگر : دالتون ها همه جا هستند ! )

هر چه بود گذشت . نمایشگاه را می گویم . یک سرباز ارتشی هم توی نمایشگاه دیدم . شدیم دوتا . حیف که پول کم داشتم اگر نه کتاب بود که بار می کردم و می آمدم .

این قصه همچنان ادامه دارد و برای اینکه ایندفعه دراز نشود ، می روم که بروم دراز دراز بیفتم توی رختخواب...یا حق !

+ نوشته شده توسط محمد صادق کریمی در جمعه هشتم دی 1385 |

................................................................................................................................

( برای دوستانی که بنده و وبلاگم را می شناسند : )

حرف هایی بود که نه در بچه های کتاب می شد زد - چون رسالتش را از دست می داد و وبلاگ شخصی ای هم نبود - و نه در پاییزوحشی - چون فضایش اجازه نمی داد . - ولی هردوی آن ها پابرجاهستند .

از این به بعد هم وقایع الاتفاقیه ی بچه های کتاب در اینجا نوشته خواهد شد . - این هم قابل توجه دوستانی که پیگیرش بودند . - قسمت اولش در پست قبلی آمده .

.........

بحث انتخابات است و حیفم آمد که شعر طنز استاد بیابانکی را نخوانید .

وقایع الاتفاقیه ( قسمت دوم )

اصلش ما همه جا بچه ی کتاب بودیم ! و بیشتر روز اولی که وارد پادگان عاشورای نجف آباد اصفهان شدیم ! ساکی با خود آورده بودم که همه شک برشان داشته بود که توی این چیست؟

آخرش هم دژبان ها دلشان طاقت نیاورد و گفتند تو یکی همه ی وسائلت را بریز بیرون ! یعنی که بدرقم مشکوکی. ما هم شروع کردیم و دیدند که اهع ! یک تُن کتاب آورده این بشر !

نمی گذاشتند که . با بدبختی بردمشان داخل . کلی هم لیچار بارمان کردند .

اصلا ما توی سربازی از همان اولش تا آخر کار کتابخانه بودیم . – این را گفتم که گفته باشم ! – یعنی کار فرهنگیمان شده بود همین .

همیشه کُمُد ِفِکسّنیم پُر کتاب بود . به قول رفیق لُرستانیمان « پُر ِش کتابه ! »

یک چیزی توی مایه های ابوعلی سینا و ابونصرفارابی و این حرفا ! – به جان خودم ! –

یادم می آید موقع نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بود و من هم از خیلی وقت پیشش توی نخ رفتن به آنجا بودم . ولی موقع اش که شد ضدحال زدند و مرخصی ندادند .

ما هم نامردی نکردیم و و فقط با بیست هزار تومان ! پول پنج شنبه ای از پادگان زدیم و جمعه صبح رسیدیم تهران . حالا حسابش را بکن ده هزار تومان هم که خرج رفت و برگشت بشود ، ده هزار تومان بیشتر نداشتیم برای خرید کتاب ! ( معمولا این جور مواقع می گویند طرف یک تخته اش کم است و به قول دوستان خوب : گاگول ! تشریف دارد . بـــــَــله . )

ولی من بیشتر رفته بودم که وضعیت را ببینم اولا ، دوما تا می توانم کاتالوگ و بورشور جمع کنم .

آن هایی که فردا به دردم بخورند . – که حالا حسابی به دردم خوردند . –

صبحی رسیدم نمایشگاه . ( قابل توجه دوستان که بنده با لباس سربازی در آن مکان فرهنگی حضور پیدا کردم . )

رفتم داخل و دیدم بـــعله ! دخترانی بودند و پسرانی و می آیی ساعتی را با من بگذرانی ؟!

ما را می گویی ؟ تنها...بمیرم الهی . دلم برای خودم کباب شد !!!

روی هر نیمکتی دو به دو از جنس مخالف با هم  در آسمان ها بودند و انگاری داشتند رمانِ « به او بگویید دوستش دارم » را برای هم نقد و بررسی  می کردند .

( البته عمراً...قضیه از رمان و این چیزها رد بود ! )

خب البته ما هم لباسمان آنجا به دردهایی خورد .

یک دخترخانمی آمد از من پرسید که فلان سالن کجاست ؟ فکر کرد من جزو پرسنل آنجام . یکی دیگر هم تا مرا دید آمد سراغم و گفت : آقا اعزام این ماه مال چه اُرگانیه ؟ قضیه سهمیه ی بسیج را هم بفرمایید !

( در یادداشت های بعدی ماوقع سفر را به تفصیل خواهم نوشت . یادتان باشد . )

خداییش توی همه ی غرفه ها (( سوره مهر )) باحال ترینش بود . خیلی شیک و باکلاس .

قفسه هایش چهار ردیف داشتند و هر ردیفش سه چهار کتاب و از هرکتاب یک جلد . جلوی هرکتابی هم به تعداد زیادی بارکد ِ آن موجود بود . – بارکُد ها روی کاغذهای کوچکی چاپ شده بودند . –

طرف کتاب را می دید و اگر می خواست یک کاغذ بارکد برمی داشت . بعد هم همه ی کاغذهایی را که جمع کرده بود می داد به صندوق . آنجا بارکدها وارد کامپیوتر می شدند . بعد فاکتور در سه نسخه پرینت گرفته می شد ، یک نسخه را می دادند به انبار و انبار هم کتاب ها را می گذاشت توی یک نایلون قشنگ ، بعد تحویل مشتری و برو به سلامت !

بگذریم .

خلاصه به طُرُق مختلف واردات کتاب را به پادگان شروع کرده بودیم . دژبان ها هم عاصی شده بودند از دست ما . ولی خب دیگر ، یواش یواش رفیق شدیم و ...بـــــَـــله دیگر !

روزانه از کل پادگان می آمدند سراغم از رسمی و سرباز و ما هم اسمشان را توی کاغذ می نوشتیم و به صورت امانی تحویلشان می دادیم .

( این را یواشکی در گوش شما می گویم . همه ی این هایی که نوشتم برای این است که شاید چهار نفر خواندند و خدای ناکرده چیزهایی یادگرفتند...یعنی یک جوری بشوند جزو ِ بچه های کتاب !

بـــــله...! )

آدم باید کتاب خوان باشد...کتاب باید هلو باشد !

یا حق !

+ نوشته شده توسط محمد صادق کریمی در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 |

................................................................................................................................

به نظرم رسيد كه اگر ابتداي امر از چند و چون تشكيل بچه هاي كتاب بنويسم ، هم براي خودمان بهتر است ، هم براي مخاطب . اينكه به ياد بياوريم ( ما ) ، و به ياد داشته باشيد ( شما )‌ كه براي ارائه ي آثار جبهه فرهنگي انقلاب ، در پشت جبهه چه دنگ و فنگ هايي است . يعني يك جورايي مي شود

وقايع الإتفاقيه ي بچه هاي كتاب ! ( روحي و ارواحنا لترابمقدمهُ الفِداء )

( قسمت اول )

( 1 )

آقاي سيد علي علوي ملاقات !...آقاي سيد علي علوي ملاقات !

صدا چند بار توي بلندگوهاي حوزه ي علميه ي امام سجاد ( ع ) اصفهان پيچيد . دم درب ورودي ايستاده ام و آفتاب مستقيم مي زند توي چشمم و نمي توانم طلبه هايي را كه به من و آن لباس خاكي سربازيم كه تنم است چشم دوخته اند را ببينم .

سيد علي را توي راه روي بالا مي بينم كه با چهره اي خندان دارد مي آيد پايين . بي حال است . يا بي حال راه مي رود . اين را از صداي دم پايي اش كه روي زمين كشيده مي شود مي فهمم .

مي آيد . من انگار گم شده ام را پيدا كرده ام در آن ديار غربت !

( 2 )

شب بود . نشسته بودم توي حجره اش و با هم جر و بحث مي كرديم . سر مسائل كار فرهنگي .

از وضع كتاب كه توي شيراز افتضاح است . – البته توي كشور هم ! –

از اينكه مجتمع ثامن الائمه ي اصفهان معركه است و حالي به حولي ! از اينكه جو مذهبي اصفهان با هم هماهنگ است و از مجتمع باران شنيدم كه پارسال  - پارسال ِ سال ِ 84 – اصفهاني ها عقد اخوت مراكز مذهبي بسته اند . يعني همه با هم داداشي !!

نه يكي اين ور باشي و يكي آن ور باشي ! – وحدهُ وحدهُ وحدهُ وحده ! –

از اينكه آن جا فقط سه تا كتاب فروشي كارشان سال هاست كه توزيع و فروش آثار جبهه ي فرهنگي انقلاب است و ثامن الائمه كه سرآمدشان است . يعني خدائيش كتاب هايي را كه ما با ولع دنبالشان بوديم وقتي مي رفتيم آن تو 90 درصدش موجود بود . ما هم هربار كه مرخصي شهري اي به تورمان مي خورد يك راست چهار باغ خواجو ! اكثراً هم عصرهاي پنج شنبه . اول از روي پل خواجو مي رفتيم آن ور به سمت گلستان شهداء . بعد هم برمي گشتيم توي خيابان چهارباغ خواجو و با لباس سربازي توي كتاب فروشي و هرچه توي جيبمان داشتيم خالي مي كرديم و يارو هم مي ماند كه ما...سرباز...كتاب...غير اصفهاني...آن هم اين همه!...جل الاخالق !

گفتم گلستان شهداء . يادش بخير . از كوچه ي تنگي رد مي شديم و از كنار ميله هاي قبرستان دنباله اش را مي گرفتيم و يك راست مي رسيديم به گلزار شهداء...وبعد هم يك راست پيش حاج حسين خرازي . هميشه سر خاكش شلوغ بود .

« حاج حسين دارد مي خندد و پايين عكسش هم نوشته اند : (( لطفاً از روشن نمودن شمع و يا چسبانيدن هرگونه برچسب در اطراف و روي مزار شهيد حاج حسين خرازي خودداري فرماييد . ))

حاج حسين هم هنوز دارد لبخند مي زند . شايد به ما مي خندد . شايد هم به اين نوشته ي جديد زير عكسش . به هر حال حاج حسين هميشه دارد مي خندد . من هم خنده ام مي گيرد .

دلم هم ! »

+ نوشته شده توسط محمد صادق کریمی در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385

................................................................................................................................