تبليغاتX
محمد صادق كريمي

 

بغضت شبی کناره ی شط باز می شود

آن وقت سیر خاطره آغاز می شود

 
کارون سلام می کند و حال چشم هات

مثل هوای شرجی اهواز می شود

 
آن صحنه را دوباره به خاطر می آوری :

آن حرف ها که بین شما راز می شود


حس می کنی دوباره در آغوش می کشیش

با بوسه ای علاقه ات ابراز می شود


با افتخار بدرقه اش می کنی و او

در پادگان چشم تو سرباز می شود

 

او می رود و در سفرش بازگشت نیست

او با غرور راهی پرواز می شود

...

حالا غریب بر لب کارون نشسته ای

کم کم صدای گریه ات آواز می شود

 

کارون دلش گرفته و با سوز دشتی ات

می خوانی و تلاطمش آغاز می شود...

+ نوشته شده توسط محمد صادق کریمی در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 |

................................................................................................................................