هی بنشین و به بچه ها زنگ بزن
بنشین و به هادی و هُدا زنگ بزن
خسته نشدی به این و آن زنگ زدی ؟!
یک نیمه شبی هم به خدا زنگ بزن !
|
|
||
|
|
هی بنشین و به بچه ها زنگ بزن بنشین و به هادی و هُدا زنگ بزن خسته نشدی به این و آن زنگ زدی ؟! یک نیمه شبی هم به خدا زنگ بزن !
+
نوشته شده توسط محمد صادق کریمی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
|
................................................................................................................................1- این جمله را بخوان : « پدر چشم انتظار درگذشت...» . چطور خواندی ؟ کاما را بعد از « پدر » گذاشتی یا بعد از « انتظار » ؟ البته فرقی ندارد که تو کاما را کجا گذاشته باشی ؛ که اگر بعد از « پدر » بگذاری ، باید روی واژه ی « پدر » تأمل کنی ، و به یاد بیاوری خیلی چیزها را . مثل...درد . مثل...انتظار؟! و اگر بعد از « انتظار » بگذاری ، باید روی « چشم انتظار » تأمل کنی ، و به یاد بیاوری خیلی چیزها را ، و احساس کنی خیلی چیزها را در وجودت ؛ مثل...انتظار . مثل...درد . و البته باید بگویم که پدر حاج احمد متوسلیان ، درگذشت... . چشم انتظار... یاد شعری می افتم : به حق ِ یا محمد ، یا محمد / توسل کن بیاید حاج احمد... http://www.ketabnews.com/detail-7735-fa-1.html 2- « آري گالان به اعتبار خشونتش گالان بود و سولماز به اعتبار غرورش سولماز.هر دو خيره سر.هر دو رامش ناپذير.هر دو سركش و بي پروا.عشق ملايمت ناپذير آنها به هم از چشمه ي انحلال يكي به ديگري آب نمي خورد از درياي تضاد مي جوشيد. از تقابل از درگيري. از مواجه و مقاومت. كارشان شكستن هم بود و نوساختن هم.و شايد به همين سبب بودكه هرگز اين عشق فروكش نكرد.تحليل نرفت به پايان نرسيد.سهل است چون آتشي كه در آن بدمند دمادم بر حرارتش افزوده مي شود و روز به روز شعله ور تر و سوزنده تر:و آن دو براي هم چون دو جام آب خنك بودند و تشنه ي جاويد:چشاندني و رميدني.نوشاندني و پس كشيدني... » محشر است قلم « نادر ابراهیمی » . یا شاید هم باید گفت : محشر بود...؟! « آتش بدون دود » یک رمان ِ 7 جلدی بسیار زیبا است که همه چیز دارد . عشق ، مبارزه ، تاریخ... و کلمه ی « من ِ او » را امیرخانی از آن جا کِش رفته است . او استاد امیرخانی هســ...بود ! نادر ابراهیمی هم امروز رفت... می خواستم بگویم : استاد ! قرار بود بیایم خدمتتان و یک فیلم ِ مستند از زندگی تان بسازم . یک مصاحبه ی کوچکی و...دریغ ! استاد ! حالا نیستی که کتاب ِ « سه دیدار » َت را ، همان کتاب ِ سه جلدی درباره ی امام(ره) را بیاییم از خودت بگیریم . چون خیلی وقت است که چاپ نشده . چون دست هایی نگذاشتند مردم بفهمند شما در نوفل لوشاتوی پاریس کنار امام بودی و خیلی چیزها را از آن روزها نوشتی... کتاب « سه دیدار » ، یک داستان سه جلدی است از زندگی و مبارزات امام . بسیار زیبا . اما جلد اولش را گُم و گور کردند و جلد سومش را هم نگذاشتند چاپ شود . تنها اگر خوش شانس باشی ، جلد دومش را می یابی . خیلی به نادر ابراهیمی جفا شد . و چرا خیلی ها نباید می شناختندش ؟ نباید بشناسندش ؟ ولش کن . ما جماعت مُرده پرست را چه به این حرف ها ؟
+
نوشته شده توسط محمد صادق کریمی در جمعه هفدهم خرداد 1387
|
................................................................................................................................
باران بهار بر درختان باريد هي تابستان بر همه گرما پاشيد وقتي كه به روي شاخه ها برف نشست پاييز در آغوش زمستان خوابيد
+
نوشته شده توسط محمد صادق کریمی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
|
................................................................................................................................ |
|